اونروز صبح که از خواب بیدار شدم دیوونه وار دلم تورو میخواست...حتی وجودم هم تورو فریاد میزد،کاش بودی و میدیدی ،ولی هرجوری بود تا شب خودمو با بهونه های مختلف سرگرم کردم تا مبادا باز بهت مسیج بزنم و تو هم دلت مثل دل من بگیره..شب شد،آسمونه شب همدم عجیبیه برای آدمای تنها و دلتنگ..اون شب گریه کردم،برای تمومه حرفایی که تو نبودی و تو دلم انبار شده بود،به خاطر توئی که دیگه نداشتمش،بعد بهت شب بخیر گفتم و خوابم برد شب حدودای 2-2.30 بود که با صدای گوشیم بیدار شدم..تو خواب و بیداری مسیجو باز کردم،شمارتو دیدم،باورم نشد،مطمئن بودم دارم خواب میبینم،خوابم برد...صبح که برای نماز بیدار شدم یک آن یادش افتادم..چه بچگونه خدا خدا میکردم که واقعیت داشته باشه مسیجی که شبش خونده بودم،و حقیقت بود..
باز به موقع اومدی...عاشقترم کردی...و رفتی...آره رفتی،دلم به حال خودم سوخت،چون دیگه تو هم به حرفام گوش ندادی..از وابستگی گفتی و از این که نباید به هم عادت کنیم،که باید بای کنیم...بای کردیم..
خودت اومدی و خودتم رفتی،من فقط نگاهت میکردم تا مبادا این لحظات آخر رو خوب نتونم ببینمت..آخه تا خواستم از دلتنگیام بهت بگم جوری جوابمو دادی که خفه ام کردی..فهمیدم که دلتنگیام دیگه فقط فقط مال دل خودمه،ولی عزیزم اگه 1 روز از پا درم آوردن نگی چی شد!! این که حالش خوب بود!!
آره عزیزم ،من خوبم..
فقط کمی دلتنگتم، فقط یه کوچولو..فقط صبحا که بیدار میشم بایادت و فکر یک روز جدید بدون تو چشام تر میشه..فقط هرجا میرم دوست دارم تنها باشم تا کسی نتونه فکرتو ازم بگیره...فقط گاهی قلبم درد میگیره ،درسته 21سالمه ولی آخه گاهی غصه تو میخورم..فقط شبا اول برای تنهاییام یه دل سیر گریه میکنم و بعد خوابم میبره ...فقط نمیخوام به آینده فکر کنم،به آینده ی بدون تو...
آره عزیزم ، من خوبم...